حرف های نارنجکی
حرف من…
02 16th, 2012قرار بود نتیجه گیری کنم ولی میذارمش واسه چند روز آینده
فقط مینویسم تا یکم کاغذ هم با افکار مشغولم اشنا تر بشه و به جز ذهنم کاغذو هم شریک حرفام بکنم
امیدوارم بتونم یه وبلاگ جدید بزنم از این وبلاگ بیشتر واسه برهان جون استفاده بشه بهتره…
یا علی مددی…
حرف مرد!!!!!!!
02 15th, 2012بذار از اونجا بگم که حرف بود و دسته ای هم مرد.
از همون وقتی که شروع شد دیگه نمیدونم چی شد یکهو دیدم وسط یه تاریکی ام در حالی که همه اطرافم نوره.
ای خدا این چه وضعیه. فیزیک و شیمی و هر چی خونده بودم خیلی هم بهشون مینازیدم اینجا بی تاثیر بود چون با هیچکدوم از قانوناش جور در نمیومد(1)
تکون که نمیتونستم بخورم داد هم که میزدم کسی صدامو نمیشنید این بود که دو هزاریم افتاد که بهتره فک کنم.
جالب بود برام که تا حالا اینقدر فکر نکرده بودم.
هر چی گشتم چیزی به دستم نرسید فقط بعد از چند لحظه دیدم یه صدایی داره میاد
بیدار شدم(2)
فکر کردم شده مثه این فیلم ایرانی ها که هر کاری میخوان توش میکنن بعد یکهو از خواب میپرن که کارگردان بگه چیزی نبوده و اینا ولی نه اینبار خوابم مفهوم داشت مطئنم(3)
نتیجه گیری از سه قسمت پست بعدی ایشالله
برهان ===> وقتی که تلف نشد
01 17th, 2012همسایه های عزیز مدرسه ما مدتی قبل یه نمایشگاه از کاراشون و توانایی هاشون گذاشتن و مدیر ما هم که رحمت به شیر پاک…
تصمیم گرفت که کم نیاره
خلاصه گفتن بیاید هر کی هر چی بلده و جدید هم هست ارائه بده
هر چی فکر کردیم دیدیم واقعا چیز جذاب و کاربردی نداریم که ارائه بده مدرسه و یکهو به ذهنمون زد ما دو هفته آب بازی کردیما
خلاصه یکم پر و بال دادیم به موضوع و ارائه دادیم طرحو قبول شد
واقعا موندم اگه این نبود ما باید چ میکردیم
خدایی برهان واقعا معناش پیشرفته
دوستای گلم دعا کنید سوتی ندیم که خراب نشه(اگه گفتی چی؟)
و کارای ما هم درست پیش بره(چه کاری کلک؟)
ع.ز
برمیگردم دوستان
یکی یه دونه (ایهام داره ها)
01 10th, 2012همه چیزا از اونجا شروع میشه که امتحان اولی بیست شد
خدا اون روزو نیاره که یه بی جنبه مثه نارنجک بیست بگیره اونم اون امتحان سختو
نارنجک ضامن در رفته هم که نگو
خلاصه فکر کردیم شدیم نفر اول مدرسه
ولی خدایی هم همه رو بیست شدیم
ولی برسیم به اون یکی یه دونه (الان باید بگم لبخند یادت بمونه)
خلاصه یکی یه دونه بود که آرزو های یه مادرو نقش بر آب و مارو راهی سربازی(در آینده) و ازدواج دیر تر و زندگی سخت آینده و بی شوهر موندن یه دختر خوشبخت( پــ نه پــ بد بخت نیشتم ببند بی انصاف) بیشتر کرد
فیزیک بود فیزیک
سلامتی معلمه هیچ کاری نمیخواد بکنی ( ژانر آدمای بیشعور)
let’s get the guys…
ما همه برادریم بچه های برهان
رسم برادری این نیست که همدیگه رو ببینیم و سر کج کنیم که بگیم ندیدیم ها
دوستون دارم یه عالمه
سلامتی کسی که خوشحالم کرد و کسی که ناراحت تا از بی حسی بیام و مطلب بدم و سلامتی حاج عبدالرحیم که دیروز یاد گذشته هارو زنده کرد صلوات (مرد باش بفرست)
بر میگردم(تا کور شود هر آنکه نتواند دید)
01 8th, 2012تورو خدا بذارید انتحانای این جوجه سمپادی زشت تموم شه
قول میدم با یه جعبه نارنجک تازه برگردم
ولی کلا با یه محتوای دیگه
من برهان میخوام
با کی بحرفم؟
متین چهره ای در پشت پرده نارنجکی
01 2nd, 2012سلام سلام
دوستای خودم
آقای فتاحی عزیز که با تعطیل کردن طرح داغی گذاشت بر دل مجروح من:دی
ولی با کمال پررویی اومدم بگم دیوانه ام کرده غمت…
چقدر چرت میگما
طرح برهان =====> فنا
s s s s s s s s s
تقدیم به بهترین
کسی که واسه اون مینویسم(فکر بد نکنید با شمام دوستای عزیز)
من برهان میخوام///
چی فکر میکردیم چی شد…
09 12th, 2011عجب برهانی بود
دمتون گرم بچه ها
یعنی من اینقدر بد بودم
طرح تموم شده من که نمردم
یه سلام هم بدید بخدامن خوشحال میشم
من شمارتونو ندارم
گفتم تو وبلاگ بنویسم گرچه ماشاءلله شما ها هیچ کدوم نمیاید
در کل
آقا فتاحی جان سرت خلوت شد تا تابستون تموم نشده یه یک ساعت یه جا برنامه بذار بچه هارو ببینیم
نارنجک شرمنده
09 11th, 2011سلام دوستای نارنجکی خودم
ببخشید از وقفه ای که پیش اومد(الان میگید انگار همه منتظرن تو وبلاگ بنویسی)
ولی خب در کل باز هم اومدم
بازم مطلب نارنجکی
سعی میکنم بهتر از قبل باشه
لبخند نشه فراموش
شهدای نارنجکی(2)
09 11th, 2011خب ادامه میدهیم
جلوتر برویم
میگویند این شهید فلان کار بزرگ را انجام داد مثلا محمد جهان آرار سردار بی باک بدون تجهیزات لازم در مقابل نیروی عراق مقاومت کرد.
با عقل جور در می آید که همه این صفت هارا برای او بخوانیم ؟ کجای دنیا دیده اید که بدون تجهیزات بشود در مقابل تجهیزات پیشرفته دوام آورد؟
پس حتما سری در کار است. نیرویی ما فوق تصور و قدرت بشر => بسم رب الشهدا
آری شهدا وسیله بودند
وقتی از بزرگی شهید میگوییم ببینیم خالق چقد بزرگ است.
راستی همیشه میگویم که چشم های شهید همت یادتان باشد
نمیدانم چرا برق خاصی در چشمانش است گوی با انسان حرف میزند. با برق چشمانش میگوید به من نگاه کنید ، به چشمانم خیره شوید ، جلوتر بیایید ، باز هم جلوتر باز هم بیشتر تنها یک قدم مانده و باز میگوید عبور کن و جلوتر برو
بعنی چه؟
همت را پشت سر گذاشتی؟
مگر می شود؟
آری می شود => بسم رب الشهدا
این بار با دفعه های قبل فرق میکرد
این بار گفتی بسم رب الشهدا اینبار به وسیله شهدا به سوی خدایشان حرکت کردی
خب معلوم است که می شود از همت هم گذشت
“پایان قسمت دوم”
شهدای نارنجکی(دل نوشته شهدا)
08 22nd, 2011یه متنی هست دوس دارم براتون بذارم
البته به صورت قسمت قسمت
همه کس ازش خوشش نمیاد ولی من خیلی این متنو دوس دارم
نویسندشم نمیدونم کیه
“به نام خدا”
بسم رب الشهدا…گویند بسم رب الشهدا
چه پیوند جالبی ؛ شهید را به خدا نسبت میدهند یا خدا را به شهید؟
معلوم است دیگر : شهید را به خدا
راستی کدام خدا؟ این را باید از خودشان بپرسیم
خودشان کیستند؟ خودشان همان لاله های در خون خفته هستند
ببینید چه کرده اند که میگویند بسم رب الشهدا و نامها کنار یکدیگر قرار گرفته اند
بسم رب الشهدا
هر روز که میگذرد بیشتر از فضایلشان میشنویم
تقریبا هر روز نام هایشان و شجاعت ها و دیگر اخلاقیتشان را میشونویم
میشود نتیجه گرفت که این شهدایی که اینقدر بزرگ اند پس خدایشان چقدر بزرگ است : بسم رب الشهدا
خب از شهدا هم گفتیم
بریم سراغ خدای شهدا : بسم رب الشهدا
.
.
.
.
ادامه دارد …